پیدا كردن اسباب دوستی تا از آنجا معلوم شود كه مستحق دوستی جز حق تعالی نیست – ۱
بدانكه اسباب دوستی پنج است:
سبب اول آنست كه آدمی خود را دوست دارد و بقاء خود دوست دارد و هلاک خود دشمن دارد- اگر چه عدمی باشد بی الم و رنج. و چرا دوست ندارد؟ و چون علت دوستی موافقت طبع است، چه چیز بود ویرا موافق تر و سازگارتر از هستی وی و دوام هستی وی و كمال صفات وی؟ و چه بود مخالف تر و ناسازگارتر از نیستی وی و نیستی صفات كمال وی؟ بدین سبب نیز فرزند را دوست دارد كه بقاء وی هم چون بقاء خود داند چون از بقاء خود عاجزست آنچه ببقاء وی ماند بوجهی آنرا نیز دوست دارد، و بحقیقت خود را دوست می دارد كه آن آلت وی باشد در بقاء وی و در بقاء صفات وی و اقارب را دوست دارد و نیز مال را دوست دارد كه آن آلت وی باشد در بقای وی و در بقاء صفات، و ایشان را بال و پر خویش داند و خود را بایشان كامل شناسد.
سبب دویم نیكو كاریست، كه هر كه با وی نیكویی كرده باشد ویرا دوست دارد بطبع، و ازین گفته اند: «الانسان عبید الاحسان [آدمی بندهٔ نیكوكاری است]». و رسول- صلوات الله علیه- گفت: «یا رب هیچ فاجر را بر من دست مده تا با من نیكویی كند، كه آنگاه دل من ویرا دوست گیرد» و بحقیقت این نیز بازان آید كه خود را دوست داشته باشد: كه احسان آن بود كه كاری كند كه سبب بقاء وی بود یا سبب كمال صفات وی بود؛ ولكن آدمی تن درستی دوست دارد نه بعلتی، و طبیب را دوست دارد بعلت تن درستی و برای آن، هم چنین خویشتن را دوست دارد نه بعلتی، و كسی را كه با وی نیكویی كند دوست دارد برای نیكویی كردن.
سبب سیم آنكه نیكوكار را دوست دارد اگرچه با وی نیكویی نكرده باشد، چه اگر كسی بشنود كه در مغرب پادشاهی نیكو كارست و عالم و عادل و همه خلق از وی براحت اند، طبع بوی میل گیرد، اگر چه داند هرگز بمغرب نخواهد رسید و احسان وی نخواهد دید.