توبه و ندامت بر ذنوب – ۴
حكایت نقل ست كه مردی نزد امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه آمد و گفت یا امیر گناه بزرگ دارم مرا توبه باشد عمر رضی الله عنه دره برداشت و می جنبانید آن مرد گفت یا امیر من توبه میخواهم نه درّه گفت اگر پیش من اقرار كنی دره باید بزنم یا تازیانه باید بزنم دست و پای بریدی بود ببرم قصاص كردنی بود بكنم آن مرد گفت پس من هرگز اقرار نكنم تا تو با من این عقوبتها نكنی با خدای خود گویم كه دیرست كه من این معصیتها كرده ام و او پرده من ندریده و مرا فضیحت نكرده عمر این سخن بشنید دره بینداخت و آستین بر روی نهاد و بسیار بگریست آنگاه این آیت برخواند غافر الذنب وقابل التوب ای غافر الذنب لمن قال لا اله الا الله وقابل التوب لمن ندم عن ذنبه قطعه
روز عیدست چو دستِ تو بقربان نرسد # تیغ بردار و بكش از سر دین بد كیشی#
ظالمی را بكشی مژده قربان یابی # كه بُزی گر بكشی كم نبود از میشی#
ابوتراب میگوید درین ذوق و حالت بودم كه از خانه دیگر آواز دخترک نارسیده خود شنیدم كه میگریست گفتم ای فرزند چه چیز گریانید ترا گفت ای پدر مرا در خواب نمودند كه در فلان محله جوان توبه كاری وفات یافته هر كرا نظر بر جنازه وی افتد هر حاجت كه از حق تعالی بخواهد روا گرداند ای پدر هرگز دستوری بیرون رفتن نخواستم اكنون میخواهم اجازت دهی تا بروم و جنازه جوان را به بینم و از خداوند خود را و بندگان او را درخواهم او را اجازت دادم و یقین من زیادت شد از خانه بیرون آمدم تا مردمان را از جوان خبر دهم ضعیفه صالحه بود كه مدتی هفتاد سال بعبادت حق مشغول بود دیدم كه عصا میزد و می آمد چون نظر وی بر من افتاد گفت ای ابوتراب دیدی كه رحمت حق چها كرد جوان فاسقی كه او را از محله بیرون میكردند از بسیاری فسق وی امشب وفات یافته و او را در سلک اولیا درآورده اند مرا در خواب نمودند كه هر كس بجنازه وی حاضر شود آمرزیده گردد